تفسیر سوره یاسین جلسه3
تفسیر سوره یاسین چهارشنبه 1428/12/08قمری برابر با1386/9/28شمسی
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين سيما بقية الله فى الارضين و اللعن علي اعدائهم الى يوم الدين
مقتضاي قاعده، از جهت فني اين است كه در ورود در هر علمي، موضوع آن علم و غايت آن علم و مرتبهي علم، بايد معين بشود؛
لذا ما، طبق اين قاعده، مقدمةً، قبل از ورود در سوره، موضوع علم تفسير را بايد بشناسيم و غايت علم را هم بفهميم و مرتبهي علم را هم بدانيم.
موضوع هر فني، تعيينش از اصحاب آن فن است؛
مثلا موضوع علم نحو كه غرض از اين علم، صيانت لسان است از خطأ در مقال، قهرا بايد تعيين موضوع، از ناحيهي اصحاب فن بشود كه كلمه و كلام است.
همچنين موضوع در علم منطق كه صيانت فكر است، بايد از طرف مناطقه معين بشود.
در اين علم، موضوع، راه تعيينش فقط خدا است و مبلِّغ اين كتاب و مبيِّن اين كتاب؛ لذا طبق برهان متناسب با فن، ما تعريف موضوع را، اول از خدا گرفتيم، بعد از مبلِّغ قرآن.
اين سير علمي و فني بحث است؛
چون اين تفسير براي عموم نيست، مخصوص به كساني است كه نكات علمي و دقائق فني را متوجه باشند.
در بيان مبلِّغ قرآن، به اين جمله منتهي شد كه «من طلب العلم من غيره أضله الله».[1]
اين جمله باز، محتاج به تفسير است و شرح است.
اين تعبير، هم در نبوي است، هم در علوي. البته نحوهي تعبير در نبوي، با نحوهي تعبير در علوي فرق ميكند.
متن كلام لازم است؛ چون عنايت در خود كلمات اهل بيت است.
در كلام رسول اين چنين است: «من طلب العلم من غيره أضله الله»؛ كسي كه علم را از غير قرآن طلب كند، خدا او را گمراه ميكند.
در كلام علوي، عنوان هدي است؛ «من طلب الهدي» از غير اين كتاب «اضله الله».[2]
اين جمله بسيار مهم است و محتاج به بيان.
در قرآن، خوب دقت كنيد، در موارد عديده، تعبير اين است: «يضل من يشاء»،[3] «يهدي من يشاء».[4] موضوع هدايت و ضلال و اضلال، «من يشاء» است. اين جمله در آياتي از قرآن است.
جملههايي كه در قرآن باز، متعدد بيان ميشود، نكتههايي دارد كه انشاءالله بعد، در خلال سوره، بعضي از اين نكات را تعرض ميكنيم.
خود تكرار مطلب كه هدايت، ضلالت وابسته به مشيت است، اين بسيار مهم است؛ يعني قضيه به قدري مهم است كه عنايت خاصه، به اين مطلب، متوجه است.
منتها شبههاي كه هست اين است: اگر «يهدي من يشاء» و «يضل من يشاء»، پس ما چه كارهايم؟ بازخواست يعني چه؟
هر مجملي بيان شده و هر مبهمي، در خود قرآن، رفع ابهام شده. آن «من يشاء»، در آيات ديگر معين شده.
اولا، اهميت اين اضلال را خدا بيان كرده و باز مهم اين است كه از سورهي ابراهيم تا سورهي مزمل ـاز كجا تا كجا! اينها آن لطائف مطلب استـ روي اين جمله، به يك بيان عنايت شده؛ «من يضلل الله فما له من هاد».[5]
خود جمله، از آن سوره، تا اين سوره، با اين شدت! كسي را كه خدا گمراه كند، «ما له من هاد».
معني اين جمله اين است: اگر اولين و آخرين دست به دست بدهند، ديگر هدايت ميسر نيست. پس امر بسيار مهم است.
جاي ديگري تعبير فرق كرده. همين موضوع است، بعد محمول اين است: «لا هادي له».[6]
مدلول هر دو يكي ميشود، ولي در قرآن در هر عبارتي نكتهاي است.
نتيجه اين است كه اضلال اهميتش در اين حد است و موضوع اين اضلال هم، «من يشاء» است؛ كسي است كه مشيت خدا به اضلال او تعلق بگيرد.
آن ذات قدوسي كه رحمن است، رحيم است، لطيف است بعباده، چه جور تعلق ميگيرد مشيتش به گمراه كردن انساني؟! اين است آن امر مهم!
بعد خود او بيان ميكند كه اين «من يشاء» كيست؛ «و يضل الله الظالمين و يفعل الله ما يشاء».[7]
عقده را خودش حل ميكند. جواب اشكال را خود خدا ميدهد. او گمراه نميكند ابتداءً؛ كار او هدايت است، ليس الا؛ ولي وقتي آن هدايت رسيد و به آن هدايت ظلم شد، آن وقت است كه سزاي اين ظالم، اضلال است.
هر ظلمي جزائي دارد.
اين است كه بحث تفسير قرآن، هر جملهايش، بابي از علم را باز ميكند.
هر ظلمي، جزاي متناسب با آن ظلم را دارد؛ چون نظام، نظام حكمت است. وقتي نظام، نظام حكمت بود…
به قدري مطلب دقيق است! منتها جاي تأسف اين است كه ما نفهميديم در قرآن چه خبر است!
«و نضع الموازين القسط».[8] آن دستگاهي است كه، در سورهي الرحمن مطالعه كنيد. «و السماء رفعها و وضع الميزان».[9]
اين ميزان اين است كه هر چيزي، بلا استثناء، مقدّرٌ بقَدَر و موزونٌ بوزن. هر فكري، هر عملي، تمام اينها بر وزن معين است، هم خود آن جوهر، هم ما يترتب عليه. جواهر عالم, محكوم به اين حكم است. اعراض, محكوم به اين حكم است. افكار, محكوم به اين حكم است. اعمال, محكوم به اين حكم است.
اگر ظلم بشود حتي در قيراطي به مال كسي، اينها را خوب بفهميد، بعد هم به بقيه بفهمانيد سير بحث را.
خاصيت ظلم اين است: شهيدي كه در راه پيغمبر كشته بشود، اول قطره خونش كه ميريزد تمام گناهان شسته ميشود، الا يك گناه و آن گناه حق الناس است. يك درهم مال مردم، خون شهيد او را نميشويد. حساب عدل و ظلم، در درگاه او اين است.
آن وقت اگر ظلم به يك درهمي، از مال كسي، اثرش اين است، ظلم به كتاب الله اثرش چيست؟!
اين است معناي اين حديث: «من طلب العلم من غيره اضله الله».
سرّش اين است: خدا, آن نور اعظم را ـكه انشاءالله اين بحث را ما در «و القرآن الحكيم» خواهيم مفصل بحث كرد و الآن در حد موضوع علم بحث ميكنيمـ وقتي چنين كتابي، خدا، به وسيله چنين مختاري، فرستاد، براي اين كه بشر را به منتها درجهي كمال علمي برساند، «كتاب أنزلناه إليك لتخرج الناس من الظلمات إلي النور».[10]
وقتي چنين كتابي آمد و بعد اين كتاب را گذاشتي، كتاب زيد و عمرو را بر او مقدم كردي، ظلم است يا نيست؟ قضيه بين نفي و اثبات است.
گمشدهي مبدأ و معاد را، در كتاب ارسطو ميجويي؟ در اشراق شيخ اشراق و افلاطون ميطلبي؟ يا گمشدهي معرفت را در كتاب خدا؟!
وقتي چنين شد، دو دو تا چهار تا، «و يضل الله الظالمين و يفعل الله ما يشاء».
آن وقت نتيجه اين ميشود:
متفلسفها كه طرف اعتنا نيستند؛ آنهايي كه به مخ فلسفه، در دنيا رسيدهاند، آنها ميفهمند كه بوعلي كيست و بعد نقش صور ملتثمه در ذات، در علم باري، از بوعلي چيست.
آن وقت ميرسند به معناي اين حديث كه «من طلب العلم من غير القرآن أضله الله».
اين است نتيجهي درك اين جمله.
اين است كه قرآن، بر هر كتابي، براي معرفت، براي هدايت، بايد مقدم بشود.
ظلم اين است كه آن كتب فلان و فلان را ميزان كني، قرآن را به او بسنجي. اين ظلم است.
عدل اين است كه قرآن را ميزان كني, افكار عالميان را به قرآن بسنجي.
اگر آن شدي، گمراهي، برو برگرد ندارد؛ «فما له من هاد».
اگر اين بشوي، آن وقت به كجا ميرسي؟ جايي كه «الذين جاهدوا فينا»، «الذين جاهدو فينا لنهدينهم سبلنا».[11]
اين چراغ را اينجا گذاشتيد، …چه قدر است؟ …بله؟ خوب. خيلي خوب.
پس نتيجه اين شد: علم در كلام نبي ـخوب بايد دقت كنيدـ هدايت در كلام وصي هر دو منحصر است در قرآن. طلب علم از غير قرآن، اضلال خدا است. طلب هدايت، از غير قرآن، اضلال خدا است. كسي را هم كه خدا گمراه كند، «فما له من هاد». خدا هم گمراه كردنش، نتيجهي اين ظلم اعظم است.
اين حساب اين مطلب.
بحث ما در معرفتِ موضوع، رسيد به كلام امير المؤمنين؛
چون وعدهي ما اين بود، تعريف موضوع از خدا، از پيغمبر، سوم آن كسي كه مفسر قرآن است؛ چهارمي هم در كار نيست.
مطلب ديگر ختم ميشود. عبارت را طرح ميكنيم تا درس بعد.
امير المؤمنين در وصف قرآن، بيست و هشت عنوان فرموده[12] و خود اين بحري است.
من از همه آنها، فقط سه جمله را اشاره ميكنم، آن هم به شرح نميرسم.
يك جملهاش اين است كه قرآن بحري است، «لا يدرك قعره»؛ قرآن دريايي است، ولي اين دريا، قعرش درك شدني نيست.
يعني چه اولا بحر است؟ يعني چه قعرش لا يدرك؟ ان شاءالله در بحث بعد.
[1]ـ آدرس در درس قبل ذكر شده است.
[2]ـ عن يوسف بن عبد الرحمن رفعه إلي الحارث الأعور قال دخلت علي أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليهما السلام فقلت يا أمير المؤمنين إنا إذا كنا عندك سمعنا الذي نسد به ديننا و إذا خرجنا من عندك سمعنا أشياء مختلفة مغموسة لا ندري ما هي قال أ و قد فعلوها قلت نعم قال سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول أتاني جبرئيل فقال يا محمد سيكون في أمتك فتنة قلت فما المخرج منها فقال كتاب الله فيه بيان ما قبلكم من خير و خبر ما بعدكم و حكم ما بينكم و هو الفصل ليس بالهزل من وليه من جبار فعمل بغيره قصمه الله و من التمس الهدي في غيره أضله الله و هو حبل الله المتين و هو الذكر الحكيم و هو الصراط المستقيم لا تزيفه الأهواء و لا تلبسه الألسنة و لا يخلق عن الرد و لا تنقضي عجائبه و لا يشبع منه العلماء هو الذي لم تكنه الجن إذا سمعه أن قالوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً يَهْدِي إِلَي الرُّشْدِ من قال به صدق و من عمل به أجر و من اعتصم به هدي إلي صراط مستقيم هو الكتاب العزيز الذي لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد. بحارالأنوار/ج89/ص24/ب1/ح25، تفسيرالعياشي/ج1/ص3/في فضل القرآن/ح2.
قال رسول الله صلي الله عليه و آله …و من طلب الهدي في غيره أضله الله… بحارالأنوار/ج89/ص31/ب1/ح34، تفسيرالإمامالعسكري/ ص449/ح297.
[3]ـ رعد/27، ابراهيم/4، نحل/93، فاطر/8، مدثر/31.
[4]ـ بقره/142، بقره/213، بقره/272، انعام/88، يونس/25، ابراهيم/4، نحل/93، نور/46، قصص/56، فاطر/8، زمر/23، مدثر/31.
[5]ـ رعد/33، زمر/23، زمر/36، غافر/33.
[6]ـ اعراف/186.
[7]ـ ابراهيم/27.
[8]ـ انبياء/47.
[9]ـ الرحمن/7.
[10]ـ ابراهيم/1.
[11]ـ عنكبوت/69.
[12]ـ …ثم أنزل عليه الكتاب نورا لا تطفأ مصابيحه و سراجا لا يخبو توقده و بحرا لا يدرك قعره و منهاجا لا يضل نهجه و شعاعا لا يظلم ضوءه و فرقانا لا يخمد برهانه و تبيانا لا تهدم أركانه و شفاء لا تخشي أسقامه و عزا لا تهزم أنصاره و حقا لا تخذل أعوانه فهو معدن الإيمان و بحبوحته و ينابيع العلم و بحوره و رياض العدل و غدرانه و أثافي الإسلام و بنيانه و أودية الحق و غيطانه و بحر لا ينزفه المستنزفون و عيون لا ينضبها الماتحون و مناهل لا يغيضها الواردون و منازل لا يضل نهجها المسافرون و أعلام لا يعمي عنها السائرون و آكام لا يجوز عنها القاصدون جعله الله ريا لعطش العلماء و ربيعا لقلوب الفقهاء و محاج لطرق الصلحاء و دواء ليس بعده داء و نورا ليس معه ظلمة و حبلا وثيقا عروته و معقلا منيعا ذروته و عزا لمن تولاه و سلما لمن دخله و هدي لمن ائتم به و عذرا لمن انتحله و برهانا لمن تكلم به و شاهدا لمن خاصم به و فلجا لمن حاج به و حاملا لمن حمله و مطية لمن أعمله و آية لمن توسم و جنة لمن استلأم و علما لمن وعي و حديثا لمن روي و حكما لمن قضي… نهج البلاغه/خ198، بحارالأنوار/ ج89/ص21/ب1/ح21.
